داستانهای عاشقانه برای همه
عشق زیباست ولی نه به زیبایی حقیقت
دختر: تو واقعا منو دوست داری؟ پسر:البته که دوست دارم دختر: یه بار دیگه بهم بگو پسر: من دوباره اونو نمی گم دختر: چرا؟ پسر: چون... دختر: من فقط می خوام که تو اون کلمات را دوباره بهم بگی... پسر: من نمی تونم... دختر آهسته شروع کرد به گریه کردن و گفت: پس تو منو دوست نداری... آن دو در سکوت به راه رفتن ادامه دادند. وقتی که به خانه ی دختر رسیدند دختر دوباره گفت : را؟ پسر: آیا تو واقعا می خوای بدونی چرا؟ دختر(باتردید) : آره... او دختر را با مهربان در آغوش گرفت، نوک دماغش را بوسید و گفت:چون این سه کلمه برای بیان عشق من کافی نیست... بسم الله الرحمن الحيم هرکس به طريقي دل ما مي شکند بيگانه جدا دوست جدا مي شکند گر بيگانه بشکند حرفي نيست من درعجبم، دوست چرا مي شکند اين داستاني که مي نويسم ،يک داستان واقعي مي باشد.در حقيقت بيشتر اين داستان بر گرفته از زندگي شخصي خودم است.اين داستان را با زبان شخصيت اصلي داستان بيان مي کنم. من علي هستم،24 ساله،ساکن تهران.از آن پسرهايي که به دليل غرور زياد اصلا فکر عاشق شدن به سرم نميزد. در سال 1375،وقتي در دوره ي راهنمايي بودم با پسري آشنا شدم.اسم آن پسر آرش بود.لحظه به لحظه دوستي ما بيشتر و عميق تر مي شد تا جايي که همه ما را به عنوان 2 برادر مي دانستند.هميشه با هم بوديم و هر کاري را با هم انجام مي داديم.اين دوستي ما تا زماني ادامه داشت که آن اتفاق لعنتي به وقوع پيوست. در سال 84، در يک روز تابستاني وقتي از کتابخانه بيرون آمدم براي کمي استراحت در پارکي که در آن نزديکي بود ، رفتم.هوا گرم بود به اين خاطر بعد کمي استراحت در پارک، به کافي شاپي رفتم، نوشيدني سفارش دادم.من پسر خيلي مغرور و از خود راضي بودم که جز خود کسي را نمي پسنديدم .به اين خاطر وقتي دختري را مي ديدم، روي خود را بر ميگرداندم و نگاه نمي کردم ولي در آن روز به کلي تمام خصوصياتم عوض شده بود.چند دقيه اي از آمدن من به کافي شا پ گزشته بود.ناگهان چشمم به دختري که در حال وارد شن به سالن بود افتاد. بله اتفاقي که نبايد مي افتاد،افتاد. عاشق شدم؛حال و هوام عوض شد، عرق سردي روي صورتم نشسته بود.چند ديقه اي به همين روال گذشت. ادم زبان بازي بودم، ولي در آن لحظه هيچ کلمه اي به ذهنم نميرسيد.نمي دانستم چه کاري کنم.مي ترسيدم از دستش بدهم.دل خود را به دريا زدم،به کنارش رفتم و کل موضوع را آرام آرام با او در ميان گذاشتم.شانس با من يار بود.توضيح و تفسيراتي که از خودم براي او داده بودم مورد توجه او قرار گرفت. اسم آن دختر مونا بود.من در آن زمان 21 سال داشتم و در دانشگاه مشغول درس خواندن بودم؛مونا سال آخر و يکي از ممتازان دبيرستان خود بود؛از خانواده مجللي بودن و از اين نظر تقريباً با هم، هم سطح بوديم. دوستي ما يک دوستي صادقانه و واقعي بود.3 سالي به همين صورت ادامه داشت.هر لحظه به علاقه من به او افزوده مي شد.موضوع ازدواج را با مونا درميان گذاشتم؛هر دو ما به وصلت راضي بوديم.خانواده هايمان نيز در اين مورد اطلاع کافي داشتند؛ولي من درآن زمان آمادگي لازم براي ازدواج را نداشتم؛چون مايل بودم کمي سنم بيشتر بشود. من به قدري به مونا احترام مي گذاشتم و دوستش داشتم که هيچ وقت کلمه ي نه را از من نمي شنيد.تابستان 86 بود.با او تماس گرفتم ولي جواب نمي داد.2،3 روزي به همين صورت ادامه داشتف ديگر داشتم از نگراني مي مردم،چون سابقه نداشت جواب تماس ها و پيامک هايم را ندهد؛با مينا خواهر بزرگتر مونا تماس گرفتم،موضوع را جويا شدم،بالاخره توانستم با هماهتگي او مونا را پيدا کنم. وقتي از او دليل جواب ندادنش را پرسيدم حرفي را زد که همانند پتکي رو سرم فرود آمد.دنيا دور سرم مي چرخيد.گفت برايش خواستگار امده و به خاطر فشار پدر مادرش مجبور است ازدواج کند.من که 24 سال بيستر نداشتم و مايل به ازدواج زود نبودم،خود را بر سر دو راهي عشق و عقل ديدم.عشق مي گفت ازدواج کنم و عقل مي گفت ازدواج زود هنگام نکنم. وقتي ديدم مونا در شرايط روحي مناسبي قرار ندارد؛به خاطر اينکه نمي توانستم لحظه اي اذيت شدنش را تحمل کنم،قبول کردم که ديگر به او فکر نکنم و او با فردي که خانواده برايش انتخاب کرده ازدواج کند. با چشماني گريان و با آروزي خوشبختي از او راي هميشه خداحافظي کردم.2،3 ماه گذشت،روزي نبود که به ياد او نباشم؛ و به خاطر دوري اش نگيريم، ولي بايد تحمل مي کردم.به همين صورت روزها مي گذشت.پاييز رسيد.براي ديدن وست نزديک، آرش، به ديدنش رفم.آرش آن روز خيلي خوشحال بود؛وقتي علت را جويا شدم از پيدا کردن دختر مورد علاقه اش خبر داد؛گفت که بالاخره توانسته دختري که هميشه در روياها به دنبالش ميگشته،پيدا کند.خوشحال شدم ،چون خوشحالي آرش را مي يدم.با ذوق و شوق موبايلش را در آورد تا عکس ان دختر را به من نشان دهد.وقتي چشمم به عکس افتادف گويي دوباره پتکي به سرم خوره باشد؛گيج و مبهوت ماندم.سرگيجه اي به سرغم آمد که تا آن 24 سال هيچ وقت نديده بودم. عکس عکس مونا بود.همان دختري که به خاطرش از خودم گذشتم، تا او از خودش نگذرد؛غرورم را شکستم تا او غرورش را نشکند. آرش ار موضوع دوستي من و مونا هيچي نمي دانست.از او خواستم تا قراري را با او بگذارد و مرا به او معرفي کند.آرش هم بلافاصله با مونا تماس گرفت و قرار ملاقاتي را براي ساعت 7 همان روز گذاشت.ساعت 6:30 من و آرش در محل قرار حاظر بوديم.به او گفتم من براي چند دقيقه بيرون مي روم، ولي وقتي دوستت آمد با من تماس بگير،تا بيايم.از کافي شاپ بيرون امدم،در گوشه اي از خيابان منتظر آمدنش بودم.ساعت 7 شده بود.مونا را ديدم.وارد کافي شاپ شد،همان لحظه آرش خبر آمدنش را به من داد.آرام آرام وارد شدم،وقتي به کنار ميز رسيدم آرش يلند شد و شروع به معرفي من کرد؛وفتي چشمان مونا به من افتاد رنگ خود را باخت و شوکه شد.اشک در چشمانم پر شده بود.نميدانستم په کار کنم. به آرش گفتم اين مونا همان عشق من بود مه به خاطرش همه کار کردم.به خاطرش از خودم گذشتم،ولي او مرا خورد کرد،شکست. با نيرنگ و فريب با دلم بازي کرد.به آرش نگاه کردم و گفتم: آرش ،داداش خوبم، اين دفعه هم به خاطر تو از خودم مي گذرم؛دلي که يکبار بشکند،مي تواند دوباره هم بشکند.ولي من،نه تو و نه مونا را ديگر نميشناسم. با چشماني گريام به مونا گفتم:اميدوارم خدا دلت را بشکند. ازآنجا خارج شدم و تا به امروز ديگر نه انها را ميبينم و نه به انها فکر مي کنم؛و فقط از خدا براي دل شکستگان آرامش آرزومندم. این داستا از یکی از دوستانم بود امیدوارم خوشتون بیاد ولی این داستان کاملا ضد حاله این آهنگی از یاس به نام درکم کن برای دانلود برای همه برید پایین و کلیک راست کنید و بزنید سیو http://h1.ripway.com/amin5968/Yas%20-%20Darkam%20Kon.mp3 دوست دارم که..... یه اتاقی باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشی، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید... تو منو بغلم کنی که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ... پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستتم دورم حلقه کردی ... بهت میگم چشماتو میبندی؟ میگی آره! بعد چشماتو میبندی ... بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟ میگی آره! بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... یه عالمه قصة طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن ... میدونی؟ میخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق ... بلدی که؟ ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستی ... نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم ... نمیبینی که سریع می برم ... نمیبینی خون فواره میزنه ... رو سنگای سفید ... نمیبینی که دستم میسوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی ... تو داری قصه میگی.. من شلوارک پامه ... دستمو میذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا ... قشنگه مسیر حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حیف که چشمات بسته است و نمیتونی ببینی ... تو بغلم کردی ... میبینی که سرد شدم ... محکمتر بغلم میکنی که گرم بشم ... میبینی نامنظم نفس میکشم ... تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت! میبینی هر چی محکمتر بغلم میکنی سردتر میشم ... میبینی دیگه نفس نمیکشم ... چشماتو باز میکنی میبینی من مردم ... میدونی؟ من میترسیدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهایی مردن ... از خون دیدن ... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گریه نکن دیگه! ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم میگیرهها ! بعدش تو همون جوری وسط گریههات بخندی ... گریه نکن دیگه خب؟ دلم میشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ برید ادامه مطلب رو نگاهی کنید




ادامه مطلب
ادامه مطلب






